|
باران زیبایی در حال باریدن است. شُرشُرش دلم را به وجدی کودکانه میکشاند . به خیالی دوردست می برد ... امان از این روزهای تکراری و دلتنگ .. روزها از پی هم میروند وما پیرتر میشویم و تنها تر ! *** برای یک مدت شاید نامعلوم وبلاگم را، خانه ی دلتنگی ام ، را می بندم ! بنا به دلایلی شخصی .. میدانم دلم برایش تنگ خواهد شد . اما خواهم رفت تا با خودم در جایی دیگرخلوت کنم . تا شاید بیابم آن چیزی را که روح خسته ام به دنبالش است . " آرا مش " ! همیشه دوست داشتم در کلبه ای چوبی در وسط باغی بزرگ تنهایی ام را درآرامشی ژرف با خود قسمت کنم . میدانم دلتنگ تر از قبل خواهم بود اگربه آرامش نرسم اگر ... وحال حس میکنم وقت آن رسیده . باید بروم ... جاده مرا به نام میخواند . کوله ام آماده است و با این وجود حسی غریب تمامی ام در برگرفته .. مسافری که در دل ، هم حس هیجان سفر دارد و هم دلتنگ از اینکه کاشانه اش را به فضایی پرازغبارمی سپارد اگر عمری بود بر بازگشتم ، سرای دلتنگی ام را غبار گیری خواهم کرد .( البته شاید ! ) از همه دوستانی که در این مدت تنهایم نگذاشتند صمیمانه سپاسگذارم *** و از آن رو که شاید بانویی نباشد که سال نو را به شما دوستان گرامی تبریک گوید پیشاپیش آمدن بهار را با تمام سبزی و طراوتش به همه عزیزان تبریک میگویم . هفت سین دلتان سرشارباشد ازسلامتی ، سربلندی، سرافرازی ،سرخوشی ،سعادت ،صمیمیت وایمان ! که این سین را هیچ سینی جایگزینش نیست . باشد که هیچ دلی کاشانه اش دلتنگ نباشد ... کوتاهی و کاستیها را بر بانو ببخشید در پناه ایزد یزدان باشید . بانوی دلتنگ + نوشته شده در سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥ ۱۱:٠۳ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () آنقدر اشكهايم رانوشتم كه چشمانم تمام شدند در اوهام اوراق خيس دفترم مثل آن تبسم ِ صورتي كه در باغچه ي بغضم پرپرشد ... مثل آن پرنده كه ما ديديم گم شدن بالهايش را در سرخابي غروب ! * * * ... وخانه ي مقوايي تو با زيربنايي آبرنگي هرگز محافظ شعرهاي من نبود كوچك بود دل من ولي وقتي شكست ديدي كه تكه هايش بزرگ بودند آنقدركه نتوانستي خاكشان كني ! * * * شايد فردا براي خيلي چيزها ديرشده باشد فردايي كه همه از آن ميترسيم حتي تو كه از هيچ چيز نميترسي حتي از خدا ! خاطراتم را ببين چنان حُزن ِ تكه پاره ي ِ دريا كه قاب نارنجي ِغروب را تسليم تكه هاي امواجش مي كند * * * مرا ببين ، با چشمان هوشيارزمان ! ما تغيير مي كنيم محبوبم ديريا زود ! شايد دير شود وقتي ميان گندمزار تو بيايي و من ... جا پاي خاطره اي شده باشم حصار مزرعه را بياب ! مرا بياد آر... من هنوز زنده ام هر چند با ستاره اي سوخته ، درغربت شبي كه نبود ِشانه هايت ، بر تكيه گاهِ اشكهايم ، مرا به انهدام خويش كشاند ... * * * خسته ام ديگر از اين همه اوهام ! ميفهمي محبوب ؟ ولايه هاي عمرم پوسيد در پوچي انتظاري كه ميرفت در بسترخيال به هماغوشي ِ ساده اي برسد * * * نميخواهي برگردي ميدانم .. بريده ام من هم رها تراز هرچه رها ... * * * ... و به خاطر رفتنت هيچكس مجازات نشد جز سايه اي كه به فضاي پوچ ديوار محكوم گشت تو چه ميداني آشنا ، آن سايه من بودم ! + نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥ ۱۱:۳٧ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () بدرودي پيش از وداع ! در دلم خالي بود جاي خالي ِ نبودت حتي پيش تر از آنكه بيايي از زمانهاي دور ... و اين سالها نبودت را قصه گفتم براي كودك ِدل درد حجيمي است خواستن ونداشتن ... وديوار سيماني بغض ترك خورده از رطوبت اشكهاي انباشه ي ِاين سالها * * * تو آمدي اما ظلمت شب تعبير ميكند به تكرار هر دم كابوس رفتنت را، ومدتهاست كه ذهنم تداعي گرچشمان تو بود ! آرزوي ِِروحت و نداشتن جسمت ... * * * امان از اين حس ِياغي ِسركش ِتب آلود ِشبانه ... ! * * * زير لب ميخوانم هر دم : " بدرود خوب من ! بدرود ! مي سپارمت به آفتاب به زيباترين لحظه هاي ناب ِعشق " ... ميگذارم عمق نبودت شريانهايم را بخشكاند ميگذارم فشار اين بغض سينه ام را پاره كند ... ميگذارم دستهايم تحليل روند در جدال واژه ها ميگذارم خيالت ويرانم كند به خويش ! * * * و تو اي هميشه در ياد مانده ، حتي پيش تر از آنكه بيايي ! * * به حرمت اينهمه رنج ، بگذار روياي تو قاتل ِزيباترين لحظه ي ِ جواني ام باشد ... تمنا هويداميشود هُرم خيالت چون نفسهايي گرم كه ميشكند درخنكناي بامداد وراهبه ي ِدلم چه بي گناه مصلوب چشمان تو گشت ! عاقبت دانستم چرا حافظ را بي كفن ديوانش به خاك سپردند توهم مي دانستي .. پس آخرين بيت را براي تو ميگزارم نگو كه شاعر شعرم نيستي ! تمام كن اين لحظه ي نا تمام را ، به تبسم مصرعي ستاره مصرعي لبخند مصرعي هر چه دوست داري ! شايد اگر قاصدكم را خانه دهي ، اگر از مخروبه ي تنهايي نجاتم دهي بازهم شاعرشدم با همين دستان چوبي كه روي آب مي ماند ! آنگاه ، معجزه اي به هم مي پيچدمان ... دو سايه ميشويم دو لكه ي عجيب ، در هاشور رنگها ميگذاريم آشفته گردد ذهن زمان از ابهام حضورمان ! ميگذاريم جوهر وجودمان نقش گيرد بر لوح نامه اي كه كوير مي نويسد به باران و باران به خاك ... مي گذاريم افسانه شويم ، اسطوره شويم شعر شويم خيال شويم ميگذاريم ... * * * اين منم بانوي تو ، كه ميخواندت به تمنا - تمام كن شعرم را يا لا اقل انتظارم را .. + نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ ۱٢:۳٠ ب.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () دروغ ! چشمهايش خيس بودند ! گفت ، تا به صبح در هجرت گريسته ام ! و من ِ " ساده" ايمان آوردم به ايمانش !! و چه دير فهميدم چشمهاي او آن شب ، بي چتر زير باران مانده بودند ..!!! حواي تنها ..!! تازه داشتم حفظ مي شدم و مفهوم احساس شاعرانه ات را ، نسرودم ترنم چشمانت را مگر ؟! عزم رفتن كردي پر شتاب .. و چقدر رفتن تو ، کوچ دارد ! تپه مدام! تازه فهميده بودم نفس و تو پُر خط شدي تا من (که پشت ديوارهاي زمين منتظر بودم پس ...؟!! عاشقترين ... هيچ کس راز نگاهم را نفهميد جز تو که شاعر چشمهاي من بودي جز تو که مانند يک فرياد چاره بغض پنهان من بودي من چه غريبه بودم دراين شهر مثل قصه هاي کهنه ي ِ فراموش ! تو آمدي وآشنا گشتي به لحظه هاي اين من ِخاموش ..... موج گيسوي ِسيه همه بر شانه ي ِمن مي لغريد شاخه ي ِياس سفيد در وراي ِموي من مي خنديد تو آمدي و در نگاه مشتاقت من اميد عشق را خواندم من ميان دو چشم جادويت يک کتاب شعر را خواندم عطر دستان نوازشگر تو همه در موي بلندم پيچيد ، گويي از عمق سياهي در شب همه گلهاي بهاري مي ريخت ... * * ولي افسوس که خوشبختي من، همه را چشم زدند ، چشم زدند ... همه را باد سيه با خود برد و تو رفتي و دل ِمن پژمرد بي تو حالا چه کنم ... واي ز غم ! که همه روح مرا در خود خورد .. که تمام قصه ي ِبودن تو در سکوت سينه ، از غم خفت آه... رفتي و من صادقانه دلم را به زير خاطراتت خاک کردم هر آنچه بغض کهنه در دلم بود شبي من تا سحر فرياد کردم تو رفتي وبه باغ سينه ي ِمن گل سرخ دلم آرام پوسيد به رگهاي تنم چون کوره راهي ، عبورِ خون يادِ تو ، خروشيد تو رفتي و نگاه بي قرارم به روي جاده هاي ِغم فرو ريخت به روي گونه هاي پر غبارم دو قطره اشک دلتنگي فرو ريخت تو رفتي و صداي گامهايت دگر آهنگ ِگرم کوچه ها نيست و کوه استوار شانه هايت به اشک بي صداي من ، دوا نيست تو رفتي و دل من از پي تو پر از بغض غريب ِگريه ها شد دو چشمان ترم اي واي بي تو تمسخر گاه سرد خنده ها شد .. اگر چه رفته اي ، اما به قلبم هنوزم عطر يادت بهترين است که اين ويرانه ماواي تپنده به شوق روي تو عاشق ترين است ... + نوشته شده در یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥ ٢:٤٩ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () هنوز كابوس رفتنت را بيدار نشده ام باوجود اين همه زمان! ... صداي سكوتت مي آيد ، از لاي نسيم كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم! و آنجا رهايم مي كند بي نشان ... ... تنهايم و اندوه شب آزرده ام ميكند ... ديگر ازخيالت خسته ام و سهم من از تما م تو واژه اي جوهري است از نامت كه ذهن سپيد كاغذ را لك ميكند سياه! و حسرتي مي نهد بر دلم سخت سنگين! - جاي خاليت را چند ستاره پر ميكند خدا ميداند!! ... از دلم مي پرسم وساده ي شيشه اي مي شكند با سنگِ سوالم .. مي بيني؟ بي رحم شده ام اين روزها " تمام شعر هايم را سوزانده ام پنجره هارا بسته ام با خيالت جنگيده ام وديگر نم نم باران عاشقم نمي كند رنگ آبي زيبا نيست و زنگ باران دلنواز ، نه ! " و از همه بدتر اينكه دوستت ندارم ! دروغي كبود... خنده ام ميگيرد !! .. از همه خسته ام خسته از همه بيش ازهمه از خويش و بيش از خويش از تو ! كه رفتي نامردانه كه ... كه يادت ويرانم ميكند كه آوار مي شود بر لحظه هايم و هيچ دستي ياور آبادانيم نيست هيچگاه نبوده! ... خويشتن را از ياد برده ام و در اين غروب غريب ، گريه امانم را بريده سخت ... لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز و لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز ! ... و امشب باز " بانو" بي توجه به حضور همه در باريكترين كوچه هاي صبرش اشكهايش سرريز مي شوند آسان بچه گانه تنها ... .... و اين است تقدير بي تويي .....!! + نوشته شده در جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥ ۳:٢۳ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () . پنجره را ميگشايم هجوم حجمي سبز به گونه ها به موهايم مينشيندخاموش ويادحضورت .... ... و باز هوا بهاري ميشود ... دستهايم را بگير! ميخواهم از جوي بگذرم مواظب آن جوانه باش له نکني ساقه جوانش را! هيس! کبوتر را پراندي آه.. خوشه ي گندم خم ميشود از وزش قدم هايت بر گندمزار دلم و هرشب پروانه اي به خوابم ميايد که بالهايش از جنس باران است وابرهاي آسمان تصوير آدمهاي پاك متولد نشده اند ... خوب تمام شده نامه ام، پستش نميکني برايم؟ چه؟ هذيان ميگويم ؟! - ميخندم رها ، بي خيال! وحجم اتاق تنهايي ام را به صليب ميكشد ! ... سكوت سكوت وعروس چشمانم بازبه تور اشک حجاب ميگيرند، و باز هم ميخندم و باز هم اشک سر گيجه ام ميگيرد .... چنگ ميزنم به بازوي پنجره و... " دلم يکي بود آمدي دو تا شد ميترسم از روزي که بي خبر بي بهانه ترکش کني غريب وتکرار سرود ترسناک تنهايي ..." لرزم ميگيرد! ... شنبه يکشنبه دو شنبه .. و راست ميگويي ديوانه شده تقصير تو بود مثله اش کردي بي چاره را دلم را ميگويم ! و بلندبلند ميخوانم : " دوباره پاييز رسيده ازرا بهارم کجاست؟ تويي تو تنها " و باز هم خنده ام ميگيرد و باز گريه و باز سر گيجه ... پنجره را مي بندم !! + نوشته شده در سهشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ ٩:٢٠ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () خسته ام از بازي عروسک ها ... عروسک هاي شني عروسكهاي گلي ... که درقاب پوشالي زمان آوار ميشوند .... .. و کاغذهاي سپيد دفترم هرگز براي نوشتن دلتنگي هايم کافي نبودند .... ..... هم بازي هايم را گم کرده ام ، در کوچه هايي که خانه هاي ويلايي ديوارهاي کاه گلي را بلعيده اند و من چکمه هاي رنگي ام را در انبارخاطرات يافتم که پاهاي باليده ام را نمي فهميدند دركي گنگ از حس بزرگ شدن... سردر دبستانم را هم زده بودند - دانشگاه! و بد تر از همه، پدر وقت عبور از خيابان دستم را نميگيرد! و من هميشه خدا ميترسم و سردم ميشود! اينها تعبير کدام واقعه کدام کابوس است؟ به من بگو اي دختر مغموم آنسوي آينه مراچه کرده ، عبور لحظه هاي پر شتاب .... پس کجاست کودک شفافي که از جنس رنگين کمان بود؟؟ بازگردانيد به من همه لحظه هاي رفته ام را ! آه كه ... هواي قصه هاي مادر بزرگ کرده ام هواي خنده هاي رهاي بي خيال خواندن بلند بلند - شعر کودکانه .... ديگر بچه ها راهم نميدهند به بازي بچه گانه شان مرا چه شده که ديگر نام عروسک هايم رااز ياد برده ام !..... ... مرا چه شده!! ... و اينک با توام! با توکه ندانسته معلم شدي : کلاس درس و تعبير گل سرخ .... ... بيا و برشط عريض زندگي ناخداي کشتي قصه ام شو با آن درياي بيکران ! من از ملوانهايي که چشمانم را نميفهمند بيزارم از خشم باد و طوفان در مه ميترسم از گم شدن در تاريکي.... بيا ومرا درجزيره خويشت پنهان کن خودم راگم کرده ام! مرا به خود بازگردان غريبه ام به دنياي خويش مرا به خودم، کمي بيشتر با خودت، آشنا گردان شانه هايت را به دلتنگي ام بسپار و .... مرا از آن خود کن .... + نوشته شده در دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥ ٩:٢۳ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () چند قصيده رابراي تو زيسته ام؟ چند ستاره را بي تو گريسته ام؟ و چند فرسنگ رنج را بي تو پيموده ام؟! گويي امشب آخرين مصراع از آن من است. باز هم شاعر شده ام. مي بيني ؟ متن امشبم را تو بگو چشمهاي خسته ام را تو بخوان و ديگر نگو! ... نگو دوستم نداري ! به حرمت لحظه اي که از آن من بود چشمهايت به حرمت نفس هايت در نگاهم و آه... به حرمت قولي که دادي .... يادت هست؟ ... نفرينت نکردم نه شکوه . نه اعتراض ! سکوت کشنده اي بود ميان حنجره ام با بغض .... نميشد انکارت کرد نميشد .... ياس رفتنت را با انگشتان گريان کشيدم بر گونه و برکهنه ترين برگهاي درخت حياط که مرده بودند در خزان باغچه ام در زردي پاييز امسال ... و اينگونه بود که خيالت را با پچ پچ ساده برگها قسمت کردم .... و امشب ... آرزويت ميکشد مرا آخر و ميترسم! شايد روزي دستهايت مهربان شدند و قلبت با آن فاز عجيب ... مرده باشند دستهايم در فاصله تلخ اين تنهايي شايد روزي که بر گردي من نباشم! کس چه ميداند!! همين لحظه . مسافر! ! بخوان لحظه ها را در اين نفس هاي بي تاب کوچه را به هزار شاخه مريم و نرگس به سيب هاي کال اول بهار به خوشه هاي ،كمندي سياه به شعر. به اشک آذين بسته ام! همين لحظه که زنده ام بيا به نجات دلتنگيم دستهايم را بگير.. و بگو هنوز زنده اي به عشق هنوز عاشقي به من هنوز دوست ميداريم بس هنوز... ... بگو بگو... بگو به من براي آمدنت تا غرور چشمانت چند فرسنگ بايد بشکنم بگو من آماده و يران شدنم.. + نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥ ٩:۳٠ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران () شبيه روياها شده اي احلامي که حتي کولي ها تعبيرش را نميدانند من خسته ام و عقربه ها فرسوده ام ميکنند ابر تنهاييم خاکستريست و خورشيد نگاهت تقدير ها از من دور است... به رنگ سالها شده اي به رنگ خوشي هاي دور دست کودکي ... و ديگر دلم را مپرس ! تو از زمان رفته ام عزيز تري و از آرزوي آن سوي ويترين کودکيم بزرگتر ... ... ! محکومم به فرموشي و آيا از يادخواهم برد تو را؟! مصرع بي قافيه اي ست شعر به خاکسپاري اين لحظه هاي دوري در گورستان دلم ... و چون از خاطر تو رفتم رفتم از ياد هزاران ياد رفتم از روياي هزاران خواب و چه شد نازنينم! که گم کردي مرا؟ ... اي که بسته کادويي دلم را يافتي از لاي غبار فراموشي سالها و تبسم رادر آيينه خواستي و دستان فراموش شده ام را در فاصله کوتاه دو سايه؟ و چه شد که فرمان دادي - برو! و من آن کردم و اينگونه بود که گم کردي مرا... ... تنهايم و غريب لاي دفتر خاطرات ذهن دستانم بوي جوهر ميدهند و هيچ واژه اي بر کاغذ نيست بغضي گرسنه واژه هايم راميخورد فال قهوه ام تعبير شده و تقويم ها پيرم مي کنند ... و من... بيش از اين گفته بودم پايت را از دلم بيرون بکش ! اينهمه ويلا . خانه شمال شهر آخر کلبه دل من مگر چه داشت؟ به کاهدان زدي مرد! ... اما نه... قاضي ميشوم و.... حبست ميکنم همانجا! زنجيرت ميکنم به دهليزها دستانت را ... و ... بغض لعنتي .. . . . خانه خرابم کردي مرد!!.. + نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥ ٩:٥٢ ق.ظ توسط *بانو * * پيام هاي ديگران ()
|